1278 : ـ اولین سفر به تهران ـ
خردادماه ـ تیرماه «... سه چهار ماه گذشت، به
هیچ وجه نتوانستم از معشوقه خود خبری به دست
بیاورم ... شب سیزده چهارده ماه آخر بهار یا اول
تابستان است. در باغ حسن آباد صدرالاسلام ... من
به قدری مشغول به فکر و سرگرم با خیال خود که خم
عرق را قدرت و توانایی آن نیست که مرا سرگرم به
خود کند ... بنای خواندن و نعره کشیدن از دل
گذاشته کاری کردم که اگر داود بود سینه چاک کرده و
اگر باربد حضور داشت ساز خود را می شکست ... در
واقع هر سه نفر حال غریبی داشتیم. این غزل را با
آن طرز که من آن شب خواندم حال ما را به کلی تغییر
داده ... یک ساعت از نصف شب گذشته به گرده اسب ها
نشسته، از شدت مستی راه جاده تهران را گم
کرده تا صبح با چادرنشینان آن طرف در کشمکش
بودیم... یک شب در بین راه و فردای آن وارد تهران
شدیم. این است تاریخ ورود من به تهران. تا آن وقت
تهران را ندیده بودم که ای کاش هیچ وقت نمی دیدم.
از آن به بعد در واقع تهرانی شدم. گمان می کنم
این مسافرت در سال هزار و سیصد و شانزده بوده ...»
ـ چند روز بعد در میهمانی صدرالممالک طرف توجه
شاهزاده موثق الدوله قرار گرفته، بالاجبار در خدمت
وی در می آید: «... آن شب هم از شب
های تاریخی خواندن من محسوب می شد. وقتی شروع به
خواندن کردم شاید تا یک ساعت از احدی نفس بیرون
نیامد ... اول کسی که به سخن درآمد، موثق الوله
بود. اول حرفی هم که زد این بود که شیخ باید از
این به بعد با من باشد. حتی هرچه کردم شب به منزل
رفته صبح شرفیابی حاصل کنم، قبول نفرمودند ... در
این مدت یک سال چیزی کمتر، حقیقتا لذت استبداد را
برده ... در ظرف این مدت یک شب آسایش نداشتم ...»
ـ طرف توجه اغلب رجال درباری، از جمله
اتابک، قرا می گیرد : « ... در این
مدت بدبختانه با اغلب درباری ها آشنا شده بودم، یک
شب هم صحبتی از من به میان آمده، تعربف مرا به جهت
میرزا علی اصغر خان اتابک کرده، از پارک اتابک
دنبال من آمدند ... بعد از آن شب هر وقت شاهزاده
منزل اتابک می رفت از شیخ سوال می کرد ... یک
دو مرتبه وقتی که موکب همایونی به جهت شکار به
جاجرود تشریف فرما می شد، به سفره اتابک رفته ران
جوجه ای به دست خودشان به من مرحمت فرموده، در صف
سفره نشینان و مفت خوران از همه سربلندتر و مفتخر
محسوب می داشتند ... » 1279:
ـ آواز او مظفرالدین شاه را خوش می آید و
دستور می دهد جزو فراش خلوت های دربار درآید. او
که از این کار ننگ دارد با تمهیدی گریبان خود را
خلاص می کند ـ اواخر تابستان : «...
صحبت من به گوش شاه رسید. از سفر فرنگ با آن مخارج
گزاف و قرض های سنگین که بار دوش یمک ملت گدای
بدبخت شده بود ... در میان آن همه اسباب های بی
مصرفی که خریده شده و از دنبال آورده بودند چندین
گرامافون بزرگ و کوچک بود. شاهزاده و اتابک
قرار شد مرا به حضور اعلیحضرت همایونی مشرف کنند،
که پس از تشریف یک دو لوله هم گرامافون پر کنم ...
مرادخانی بود تارزن خلوت ... شخص دیگری مشغول زدن
نی انبانه بود. خود اعلیححضرت هم پیانو می زد.
صدای این سازهای خارج گوش انسان را از شنیدن هر
ساز خوبی بیزار می کرد ... بعد از خواندن یک دو
غزل همچو حس کردم از این خواندن بدش نیامده است.
امر کرد پانصد تومان به من بدهند، در صورتی که
شاید نمی دانست پانصد تومان چقدر پول است، و به
موثق الوله امر فرمود که عمامه شیخ را بردارید، از
فردا اسمش را در ردیف فراش خلوت ها بنویسید. شنیدن
این حرف در من اثرش کمتر از صاعقه آسمانی نبود.
دیدم ... خانی دربار و گرفتن چهار صباح دیگر لقب
گنبدالدوله و دردرالملکی خیلی ننگین و مفتضح
است. پس از بازگشت و مرخصی از حضور ... هرچه فکر
می کنم می بینم این کلاه خیلی برای سر من گشاد است
...» « ... آنچه دلم خواست جسورانه به صدر
گفتم که این بلایی است که از طرف تو بر سر من می
آید ... همین قدر بدانید که اگر این خیال محال
روزی تعقیب شود ... آن روز روزی است که من اقدام
به خودکشی نمایم ...» « ... پس از اطلاع چگونگی
به شاهزاده ... به این شکل شاهزاده را خر کرده بود
که عارف می گوید نوکری حضرت اقدس هزا بار افتخارش
برای من بیشتر است از نوکری شاه ...» « ... آن
وقت ها که در پاریس بودم شبی در رستوران برج ایفل
با یکی از ایرانیان گفتگویی روی داد. نام آن
ایرانی را فراموش کرده ام ... او می گفت : در
انگلستان پیش یکی از کلکسیونرها، یکی از استوانه
های قدیمی گرامافون را دیده اند که این استوانه
عبارت است از آواز عارف قزوینی، آوازی که به
همراهی پیانوی مظفرالدین شاه قاجار خوانده شده است
...»
( به نقل از باستانی پاریزی ـ عارف شاعر ملی ، جلد
2) ـ دو ماه شدیدا بیمار و بستری می
شود و بعد از بهبودی به کمک دوستان از دست
موثق الوله نجات می یلبد ـ اوایل پائیز :
« ... در این بین گرفتار ناخوشی سخت شده، در
منزی نایب الصدر با کمال بدبختی و سختی افتادم.
شاهزاده بعد از تحقیقات کامل و اطمینان حاصل کردن
از این که فی الواقع ناخوشم ... و کاری بعد از این
از من ساخته نیست، هیچ دیکر سراغی از من نگرفت.
مدت دو ماه به بدترین احوالی منزل نالب الصدر
افتاده و این آدم یک چشم زدن غفلت از خدمت به
من نکرد ... همین که شاهزاده مطلع شد که بهبودی
حاصل شده ... فورا یک نفر مامور فرستادند به
مواخذه این که چرا دیر کرده ام. نایب الصدر عصبانی
شده صدر را ملاقات کرده، به او گفت این
شاهزاده کارش در بی شرمی به جائی کشیده است که
دیگر به هیچ وجه نمی شود تحمل حرکات ناشایست او را
کرد. من هم حقیقتا عاصی شده خود را از برای هر پیش
آمد ناگواری، ویو کشته شدن هم باشد، مهیا و حاضر
کرده بودم. بالاخره کار به فرستادن مامور و سوار
کشیک خانه کشید. صدر موثق الدوله را ملاقات کرده
به او فهمانید که صلاح نیست شما این کار را دنبال
کنید ...» ـ به توصیه نایب الصدر و کمک
صدر الممالک ، احکامی توسط موثق الوله از شاه به
اتابک برای حاکم قزوین می گیرد تا معشوقه را قهرا
به دست آورد ـ اواخر پائیز : « ...
خود نایب الصدر هم در قزوین شخص مقتدری بود ... بر
حسب امر صدر به زیارت حضرت اقدس و خداحافظی از
ایشان رفته، احکام را گرفته، پس از چند روز به
اتفاق مرحوم نایب الصدر به طرف قزوین حرکت کردیم
...» ـ بعد از ورود به قزوین، در انجام
این عمل تعلل می ورزد چون آن را خلاف اصول اخلاقی
خود می داند : « ... از ساعت حرکت از
تهران تا ورود به قزوین، یک ثانیه فکر و خیال من
در یک نقطه توقف ندارد ... مگر نه این است که من
سه چهار کاغذ پوسیده، آن هم به افتضاح تحصیل کنم،
که به زور مامور دولت برند زن مرا بکشند و بیاورند
... این چه خویشی است که آغاز آن به دست مامورین
بی شرف دولت صورت می گیرد، انجام آن به کجا خواهد
کشید؟ ... و هرچه فکر می کنم می بینم آدمی نیستم
با این ترتیبات زیر بار قید بروم ... در این دو
ماه هر وقت نایب الصدر خواست دست به کار زده شروع
و مذاکره در مطلب کند، از ایشان خواهش کردم قدری
دست نگهداشته صبر کنید ... و من تمام این مدت
مشغول خیالات جنونی و در کشمکش رد و قبول این کار
بودم ...» ـ آشفته و ناآرام است و عملی
انجام می دهد که ممکن است به قیمت جانش تمام شود ـ
22 دی ماه: « ... سفر اولی که از
تهران به قزوین مراجعت کردم ، با موی سر و پوتین
برقی با لباسی که تا آن روز چنین هیکلی را هیچ کس
ندیده بود، روز بیست و یکم ماه رمضان به مسجد شاه
قزوین رفتم ... اتفاقا برای خوبی هوا صف های جماعت
در صحن مسجد بسته شده بود ... ورود بی موقع من مثل
خروس بی محل چنان جلب نظر عامه کرد که همین قدر آن
روز روزی بود که خود من هم فهمیدم اسلام دارد از
میان می رود من هم در زیر پای جمعیت که مانع رفتن
اسلامند پامال شده، خدا نکرده اسلام که می رود هیچ
من هم از میان بروم ... در هر صورت رسیده بود
بلائی ولی به خیر گذشت ... باقیمانده از ماه
مبارک « صحبت کفر من اندر سر منبر شد » ... » ـ
بر تردید خود غلبه کرده، دختر را طلاق داده و بی
خبر عازم تهران می شود ـ اواخر دی ماه :
« ... از این خشوقتم که طبیعت مرا به قدری زمخت و
گردن کلفت خلق کرده است که بیچاره و زبون عشق هم
نشده ام، ولو این که یک عمری خود را دچار زحمت
خیال و بدبختی کرده باشم ... بالاخره غلبه از طرف
مغز آزاد من شد ... ماه رمضان است ، حاجی میرزا
ابوالقاسم بایندری را که از طبقه دوم اعیان قزوین
است خواستم و با او معاهده کردم که آنچه گفتم چون
و چرا نگوید ... قبول کرد. گفتم حالا نزدیک سحر
است. ملا علی اکبر، که از علمای نمره اول قزوین
بود، بیدار است. همین الان بی درنگ منزل او می
روید . از طرف من طلاق دختر حاجی رضاخان را داده،
به من خبر خواهید داد ... مجبورا بدون اینکه حرفی
بگوید برخاسته از اطاق بیرون رفت. فورا مرا لرز
گرفت ... دلم حال گذشت هیچ ندارد و مرا
سرزنش و توبیخ می کند ... مشغول زد و خورد با دل
بودم که در باز و حاجی ابوالقاسم وارد شد. گفتم چه
شد؟ گفت تمام شد! دیدم من تمام شدم ... او رفت و
من افتادم ...» « ... نزدیک طلوع آفتاب به
اداره راه آمده، کالسکه گرفته، تا دوستان بفهمند
به طرف تهران حرکت کردم ... از آن به بعد همچو
گمان می کردم آراد و راحت چهار صباح زندگی خواهم
کرد. غافل از اینکه طبیعت آسایش و راحتی برای من
نخواسته است ...» 2 ـ 1280 :
ـ اقامت در تهران و شهرت روزافزون:
« ... بعد از مدتی توقف در تهران چیزی نکشد شهره
شهر، بلکه مملکتی شدم. در مرکز انگشت نمای زن و
مرد، بزرگ و کوچک گردیدم ... با کمال اشتیاق دوستی
ام را استقبال می کردند ولی این خصوصیت ها جز زحمت
و دردسر حاصلی برای من نداشت، به جهت این که از
اول عمر در خط فایده نبودم ... نتیجه ای که از
خصوصیت مردم بردم این بود که در مجالس خوشی تا صبح
نشسته و مشغول خواندن بودم ... هر یک از آن ها ...
هرچند دقیقه که می گذشت گیلاسی عرق ریخته تعارف به
من می کرد ... برای همین محبت دوستان سال
هاست دچار زحمت و به کلی مزاجم علیل و این قسمت
آخر عمر را ... در کمال ذلت و بدبختی دارم می
گذرانم ...» ـ دوستی با سید باقرخان
بانکی و آشنائی با محافل آزادیخواه و مشروطه طلب
توسط وی ـ 80 ـ 79 : « ... میرزا سید
باقرخان، معروف به آقا بانکی، که اصلا از اهل
ایروان قفقاز ولی به عقیده من یک ایرانی نیک فطرت
و پاک سرشت بود ... این شخص در بانک استقراضی روس
دارای دهف یازده رشته کار بود. در سالی شاید چهل
هزار تومان دخل داشت ... در سر آزادیخواهی و
مشروطه طلبی ایران به خاک سیاه نشست ... این است
نتیجه خدمت در این مملکت. از اول ورود به تهران با
این آ دم خصوصیت و دوستی پیدا کرده ... صحبت
آزادی در آنجا می شنیدم و هیچ نمی خواستم صحبت
دیگری بشنوم ...» ـ علیرغم تنگدستی
و با این که می تواند از هنرش استفاده مادی فراوان
ببرد، در کمال قناعت و با مناعت طبع زندگی می کند
: «... چیزی که همیشه خواهان آن
بودمحیثیت و شرافت بود. در این مدت دوستان صمیمی
من هم جرات این که چیزی به عنوان تعارف و یادگار
به من بدهند نکردند. بقدری از روی اسغنای طبع
رفتار کرده بودم که اغلب مردم گمان کرده بودند در
قزوین املاکی دارم، که مخارج سال من از عایدی آن
ها می گذرد، در صورتی که اتفاق افتاد که چندین شب
با صد دینار سیب زمینی نسیه از بقال سر کوچه شب
خود را گذرانیده ام. فقط در اوایل آمدن تهران چند
قطعه باغات ثلث ... خود را قانع کرده بودم که
احتیاج پیدا نکنم. بیشتر از هر چیز حفط صورت ظاهر
خود می کردم ...» ـ سفر به قزوین
طبق معمول همه ساله ـ زمستان 82 : «
... همه ساله نایب الصدر چند ماهی به تهران می
آمد. اگر او به تهران نمی آمد، من به قزوین می
رفتم. سال سوم یا چهارم تهران آمدنم بود. چند ماهی
به قزوین رفته ، زمستان آن ال را در قزوین بوده،
بهار به تهران مراجعت کرده ...« 1283 :
ـ آشنایی با خانم تاج السلطنه ، از دختران
ناصرالدین شاه، مقدمه ماجرائی عاشقانه. ملاقات با
نظام السلطانن، از درباریان مظفرالدین شاه، در
همان مجلس که جزو دوستان بزم های شبانه او می شود
ـ اوایل بهار ـ ملاقات با درویش خان موسیقی دان
مشهور زمان، در میهمانی نظام السلطان در گلندوک، و
آغاز دوستی و همکاری سال های بعد ـ اواسط اردیبهشت
ماه: « ... درویش خان تار زن معروف را
هم ندیده بودم ... نزدیک غروب بساط عیش و خوشی پهن
... درویش خان از همه جا بی خبر ... دستش برای
گوشمالی به گوشه تار رفت. غافل از این که طبیعت
... دماغ خودش را امشب به دست من به خاک خواهد
مالید ... درویش بنا به عادتی که در ساز زدن دارد
چشم ها را روی هم گذاشته از آواز بوسلیک که مقدمه
شور است داخل دستگاه شور نشده بود که ... شور کله
من یک دفعه عنان متانت و سنگینی را از دست
من گرفت. زمام گسیخته بنا کردم به خواندن ... »
« .. ذوق سرشار، سلیقه تصرفات، تراوشات مضراب و
ترشحات فکری درویش خان تاکنون در ایران سابقه
نداشته است ...» 85 ـ 1284 : ـ
آشنائی با حیدرخان عمواوغلی ، توسط سید باقرخان
بانکی، ،غاز یک دوستی عمیق توام با ستایش ـ 84:
«... در بیست و سه سال قبل با مرحوم حیدرخان عمو
اوغلی، که شخصی بزرگ و چکیده انقلاب بود، آشنائی
داشتم و خصوصیت من با مرحوم حیدرخان در منزل همین
سید باقر بانکی شد ...» « ... مرحوم حیدرخان
عمو اوغلی که اسم او را تاریخ ایران فراموش نخواهد
کرد ...» ـ آغاز جنبش مشروطه ـ زمستان 84
صدور فرمان مشروطیت ، 14 مرداد 85 افتاح نخستین
دوره مجلس شورای ملی ، 15 مهرماه مرگ مظفرالدین
شاه ـ 29 دی ماه درگیرس روزافزون مشروطه طلبان
با شاه جدید ـ 7 ـ 85 سرودن غزل «شکنج طره زلفت
شکن شکن شده است ...» برای تاج السلطنه ـ 86 به
توپ بستن مجلس، کشتار و قلع و قمع آزادیخواهان و
آغاز استبداد سغیر ـ 2 تیرماه 88 . علیرغم
آزادی طلبی ذاتی و دوستی اش با بسیاری از
آزادیخواهان، هیچ اثر سیاسی در این سال های جنبش
از او در دست نیست . طاهرا سیاست هنوز برای او
مقوله ای دیگر است و به زندگی شبانه خود ادامه می
دهد .
فتح تهران توسط مشروطه طلبان و خلع
محمد علی شاه از سلطنت ـ 28 ـ 25 تیرماه 88 . بروز اولین واکنش سیاسی، گرایش به حزب
تازه تاسیس دموکرات و سرودن اولین آثار سیاسی ـ
میهنی ( به احتمال زیاد تحت تاثیر حیدرخان عمو
اوغلی) غزل های «پیام آزادی» (پیام دوشم از پیر می
فروش آمد ...) ، «زنده باد» (آورد بوی زلف توام
باد زنده باد ...) و نخستین تصنیف سیاسی خود «
مژده ای دل که جانان آمد » را می سراید ـ تابستان
88 : « ... وقتتی تصنیف وطنی ساخته ام
که ایرانی از ده هزار نقرش نمی دانست وطن یعنی چه
... من بی وطن آن روز که شعر و سرودهای وطنی ساختم
دیگران در فکر خود ساری بودند و کار شعر و شاعری
به افتضاح کشیده بود ... »ـ ـ اولین
کنسرت سیاسی خود را در منزل ظهیرالوله به نفع حریق
زدگان بازار اجرا می کند ـ 28 مرداد ماه.
آغاز روابط عاشقانه با افتخارالسلطنه سفر به
رشت و طوالش، تصنیف « افتخار همه آفاقی و منظور
منی » را برای افتخارالسلطنه می سازد ـ تابستان در مجلس جشنی که در تهران از طرف شعبه
ادبی حزب دموکرات به مناسبت پیروزی مشروطه خواهان
برپا شده، غزل «پیام آزادی» را می خواند ـ پائیز.
گشایش دومین دوره مجلس شورای ملی ـ 24 آبان ماه.