|
ابوالقاسم فردوسی طوسی
فردوسی و شاهنامه از نگاه
دیگران |
درباره فردوسی اگرچه اطلاعات ما بسیار اندک است،
باز آنقدر هست که بتوانیم بدانیم وی چگونه کسی
بوده است. خوشبختانه این مرد بیش از هر شاعر دیگر
در ایران، اشاره هایی راجع به خویش دارد. در
شاهنامه گوشه هایی از زندگی او نموده شده است .
از این رو شاهنامه گویاترین و مطمئن ترین منبع
برای شناخت فردوسی است. منبع دوم تاریخ اجتماعی
و سیاسی زمان اوست که جو فکری روزگار او را می
شناساند و کم وبیش به ما می گوید که چه عواملی
باعث شد که در آن بحبوحه نابسامانی و گسیختگی،
شاعری از گوشه دهی از خراسان سر برآورد، و در طی
سی و چند سال، با شوق و شکیبایی، سرگذشت قومی
فراموش شده و برباد رفته را به شعر درآورد. از
این دو که بگذریم، افسانه هایی می آیند که بعد از
مرگ درباره او پرداخته شده و در تذکره ها و تاریخ
ها ذکر گردیده اند. درباره هیچ شاعر ایران به
اندازه فردوسی ، افسانه ساخته نشده است . |
|
آن چه درباره فردوسی از شاهنامه استنباط می شود، و
می توان به صحتش یقین داشت، این است که وی در سال
329 یا 330 در طوس به دنیا آمده ، یکی از نجیب
زاده گان طوس و از خود دارای املاک و اموالی بوده،
بدان گونه که نزدیک به دو سوم عمر خود را در رفاه
نسبی گذرانده است . در حالی که هنوز جوان بوده (
بین سی و پنج و چهل ساله ) پس از مرگ ناگهانی
دقیقی، که کار گشتاسب نامه اش ناقص مانده بود، به
اندیشه سرودن شاهنامه افتاده. در این امر دوست
جوانمردی، مشوق او گردیده و اسباب کار را برایش
فرام کرده، و خداینامه منثور ابومنصوری را که حاوی
ذکر شاهان قدیم ایران بوده در اختیارش گذارده و او
از روی آن، سرودن شاهنامه را آغاز کرده. در
همان زمان یکی از مهتران طوس که از « گوهر پهلوان
» بوده و به همین سبب به داستان های باستانی ایران
دلبستگی داشته، پشتیبان و هوادار او گردیده. از
بخت بد، این مرد در جوانی ناپدید گردیده ( گویا در
دریا غرق شده ) و پس از مرگش، فردوسی از دوستی
دلسوز و کارآمد محروم مانده. هم اوست که در آغاز
کار، تقدیم شاهنامه را به پادشاهی بزرگ، به او
توصیه می کند. |
 |
فردوسی 30 تا 35 سال بر سر سرودن شاهنامه رنج
برده، تا آن را به پایان رسانده. هنگامی که 58
ساله بوده، محمود غزنوی به جای سامانیان به
پادشاهی ایران رسیده و او، چه بر اثر تنگدستی آخر
عمر، و چه به سبب آن که تقدیم شاهنامه را به
پادشاهی مقتدر، برای بقای شهرت کتاب خود لازم می
دانسته، به اندیشه آن افتاده که شاهنامه را به نام
محمود کند. در تاریخ سیستان که ظاهرا سی سال
پس از مرگ فردوسی نوشته شده است آمده : «فردوسی در
بین حدیث های دیگر، حدیث رستم را به شعر کرد ، و
چندین روز بر محمود غزنوی خواند، محمود گفت : همه
شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه
من هزاران مرد چون رستم هست .» این سخن بر فردوسی
گران می آید و در دفاع از پهلوان خود جواب می دهد:
« زندگانی خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او
چند مرد چون رستم باشد، اما این دانم که خدای
تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر
نیافرید. » این را می گوید و از در بیرون می رود.
محمود گفته او را توهینی به خویش می بیند، و به
وزیر خود می گوید: « این مرد به تعریض مرا دروغزن
خواند .» وزیر پاسخ می دهد : « بباید کشت » .
در کتاب چهار مقاله عروضی حکایتی آمده است که
: پس از این
جسارت، فردوسی متواری می شود، سپس شاهنامه را بر
می گیرد و آن را نزد سپهبد شهریار پادشاه طبرستان
می برد، و می خواهد کتاب را از نام محمود به نام
او بگرداند، و هجونامه ای را که درباره محمود
سروده بر او می خواند. شهریار، او را می نوازد و
دلداری می دهد و هجونامه را از او می گیرد و می
شوید و صد هزار درهم ( هزار درهم در برابر هر بیت
هجو نامه ) به فردوسی می دهد. محمود پس از مدت ها
چون به مناسبتی به یاد فردوسی می افتد، از کرده
خود پشیمان می شود و دستوری می دهد که شصت هزار
دینار نزد او فرستند. صله محمود از یک
دروازه وارد طبران طوس می شود، و جنازه فردوسی را
از دروازه دیگر بیرون می برند. چون دینارها را به
دختر فردوسی عرضه می کنند، نمی پذیرد. |
واقعه بزرگ زندگی فردوسی مرگ پسرش است که در سی و
هفت سالگی، هنگامی که او شصت و پنج ساله بوده،
اتقاق افتاده و ذکر آن را در این چند بیت آورده :
|
 |
براندیشم از مرگ فرزند خویش ز دردش منم چون تنی
بی روان چو یابم به بیغاره بشتابمش چرا راه
جستی ز همراه پیر که از پیش من تیز بشتافتی
پدر را همی جای خواهد گزید کز آن رهروان کس
نگشتند باز ز دیر آمدن خشم دارد همی نپرسید
از این پیر و تنها برفت ز کردارها تا چه آید به
چنگ |
مگر بهره گیرم من از پند خویش مرا بود نوبت
برفت آن جوان شتابم همی تا مگر یابمش ز بدها
تو بودی مرا دستگیر مگر همرهان جوان یافتی
کنون او سوی روشنایی رسید برآمد چنین روزگاری
دراز همانا مرا چشم دارد همی مرا شصت و پنج
و ورا سی و هفت وی اندر شتاب و من اندر درنگ |
سال های آخر عمر را فردوسی در فقر و بیماری و
دلتنگی گذراند، و نزدیک هشتاد سالگی در گذشته
است. |
شاهنامه فردوسی
در زبان
فارسی چند کتاب است که طی قرن ها، سرگذشت روان قوم
ایرانی بوده است، یکی از آن ها و شاید برتر از
همه، شاهنامه فردوسی است. این کتاب سند قومیت و
نسب نامه مردم ایران است، ریشه های آنان را تا
گذشته های افسانه ای می گسترد و پنجره این ملک را
به روی افق پهناور زمان می گشاید. اقتضای
طبیعت بشر این است که می خواهد احساس شخصیت و
اصالت بکند، وجود ملی خویش را در این جهان توجیه
بکند و تکیه گاه تاریخی ای برای خود بیابد. همان
گونه که فرد احتیاج به غرور و شخصیت دارد، ملت هم
احتیاج به غرور و شخصیت دارد.
داستان های شاهنامه از نظر مردم دوره ساسانیان
تاریخ قدیم سرزمین ایران بود. ساسانیان از سلسله
های تاریخی ماد و هخامنشی اطلاعی نداشتند و تنها
داستان هایی را که از کتاب اوستا نشات کرده و
روایاتی را که سینه به سینه گشته بود، تاریخ
نیاکان خود می پنداشتند. مجموعه این تاریخ افسانه
آمیز، ایران را به سپیده دم دور دست حیات خود می
پیوست. ایرانیان دوره ساسانیان، با این داستان ها
ریشه خود را در زمین محکمتر می یافتند. آغاز تمدن
و دنیا را از آن کشور خود می دانستند و نیاکان
خویش را جهاندارانی می دیدند که از دیرباز بر دنیا
سروری کرده بودند. از آنان درس زندگی کردن و مردن
می آموختند. دولت ساسانی، در اواخر عمر خود بر
اثر فسادی که دامنگیرش شده بود، در تجمل و خوش
گذرانی و غرور فرو رفته بود. سران ملک به علت
سودپرستی و خودخواهی، دستخوش تفرقه و نفاق بودند و
موبدان زردشتی دستخوش زورگویی و تعصب، و امتیازهای
کشور،خاص طبقه اشراف بود، و بی نوایی و بیداد نصیب
عامه مردم، و بر اثر این احوال، جز این راهی نبود
که کشور به سوی اضمحلال کشانده شود. چون شکاف بین
مردم و دستگاه فرمانروا عمیق شده بود،
ایرانیان مقاومتی را که می بایست در برابر هجوم
اعراب نشان ندادند. تا آن روز کسی ندیده بود که
قومی بدین اندکی و نامجهزی، به این آسانی بر
امپراطوری ای عظیم مستولی شود. ولی تازیان شدند. و
این، پیروزی ایمان و سلامت روح، بر بی عقیدگی و
دلزدگی بود. اعراب به تیسفون پای نهادند و یزدگرد
از پایتخت گریخت. گرچه دینی را که اعراب به
ایران آوردند، مبشر برادری و برابری برای همه
پیروانش بود، دیری نپایید که شوق ایرانیان، جای
خود را به تلخکامی داد. بدبختی ای جانشین بدبختی
دیگر شد. خلافت اسلام به دست خاندان فاسد بنی امیه
افتاد، که نسبت به همه مسلمانان غیر عرب، که
ایرانیان نیز از آن ها بودند، تحقیر و توهین روا
می داشت. این سرآغازی بود برای یک مبارزه طولانی
بر علیه سلطه اعراب بر ایران. با این همه، روح
ایرانی از تب و تاب نیفتاده بود و برای زنده ماندن
دست و پا می زد. ایرانیان برای ایجاد جامعه ای
آزاد و عادلانه، در گذشته افتخارآمیز خود پناه
گرفتند، و پس از گذراندن یک دوران بهت زدگی و
انتظار، از نو حافظه خود را باز یافتند و خواستار
آن شدند که لااقل از جهت روحی و معنوی، شخصیت خویش
را احیا کنند. نوذ معنوی ایران پیش از اسلام، تا
بدان حد بود که اکثر امرا و سرداران داعیه دار می
کوشیدند تا نسب خود را به یکی از خانواده های
فرمانروای پیشین پیوند دهند. ابومسلم خراسانی خود
را از تخمه بزرگمهر حکیم می خواند، طاهریان نسب
خویش را به رستم می رساندند، دیلمیان به یزدگرد، و
سامانیان به بهرام چوبینه، یعقوب لیث نژد خود را
به خاندان خسرو پرویز می پیوست، و امیر همزه بن
عبدالله خارجی به پادشاه کیان. ایران پیش از
اسلام، تکیه گاه و پرورنده رویاها و عصیان ها و
بلند پروازی ها شده بود.
شاهنامه
عصاره و چکیده تمدن و فرهنگ قوم ایرانی است. ما
هیچ کتاب دیگری نداریم که طپش های قلب ایران قدیم
را به این روشنی و دقت در خود ثبت کرده باشد.
شاهنامه هر چند آمیخته به افسانه باشد، ارزش آن
برای شناسایی ایران باستان، از تاریخ بیشتر است،
چه تاریخ، ثبت یک سلسله وقایعی است که بیشتر جنبه
مومیایی دارند، در حالی که افسانه ها، آن گونه که
در کتابی چون شاهنامه آمده اند، کشش و کوشش زنده
یک ملت را بیان می کنند. از خلال شاهنامه نحوه
زندگی کردن و اندیشیدن قوم ایرانی استنباط می گردد
و ارزش آن به سنجش در می آید.
اگر مقاومت های جنگی شکست خورد،
جنبش های روحی فرو ننشستنی بود، و حماسه ملی
ایران، و یادبود شکوهمندی های گذشته، می بایست
جوهر خود را در کتابی چون شاهنامه فروچکاند. و
بدین گونه شاهنامه، کتاب اخگرها و خاکسترها، پدید
آمد. فردوسی این حماسه ملی را به نثر درآورد. در
آن دوران صد سال از مر شعر فارسی می گذشت و
گویندگانی چون رودکی، شهید بلخی و دقیقی آن را
پرورانده و بالنده کرده بودند. زبان فارسی به آن
درجه از بلوغ و قوام رسیده بود که بتواند اثر
بزرگی چون شاهنامه را در خود بگنجاند. و این
شاهنامه بود که توانست زیان فارسی را زنده نگاه
دارد. شاید بدون شاهنامه ایرانیان نیز همانند
مصریان، امروز باید به زبان عربی تکلم می کردند. شاهنامه یک
کتاب انسانی است. نه تنها حماسه ساکنان ایران،
بلکه حماسه بشر پوینده را می سراید که با سرنوشت
قهار دست و پنجه نرم می کند، رنج می کشد و می کوشد
تا معنا و حیثیتی در زندگی خاکی خود بگذارد.
شاهنامه از یک سو تعارض و از سوی دیگر تعادل بین
جسم و روح را می سراید. تعارض به این معنی که بشر
پای بند وضع محدود خاکی خویش است، به جسم آسیب
پذیر و اسیر خویش وابسته است، فرسوده و درمانده می
شود، علیل می گردد و می میرد. اما از سوی دیگر روح
آرزو پرور و پهناور و اوج گیرنده دارد، طالب کمال
و رهایی است. در این کشمکش بین روح و جسم بشر
فرزانه مقهور نمی شود، بلکه می کوشد تا تعادلی
بیابد. این است سرمشقی که پهلوانان برجسته شاهنامه
به ما می دهند. بزرگی آن ها در این است که زندگی
را دوست دارند، بی آن که از مرگ بترسند. از عمر
بهره می گیرند، بی آن که بی اعتباری جهان را از
یاد ببرند.
شاهنامه یک اثر ادبی بی نظیر
است. شاید تعداد کتاب هایی که به این ارزش و عظمت
باشند، در سراسر ادبیات جهان به ده نرسد. زیبایی و
ابهت کلام فردوسی و بلندی فکر او، حد نهایی
توانایی بشر را در سخن گفتن می نماید.
شاهنامه مانند نور آفتاب، بر بی سواد و باسواد، بر
قصر شاهان و قهوه خانه های محقر یکسان تابیده است،
و شاید تنها کتابی در زبان فارسی باشد که نتوان
خواند بی آن که اشک در دیده بگردد.
با این
که چند ایرانشناس بزرگ خارجی و دانشمند ایرانی،
تحقیقات ارزنده ای درباره شاهنامه انتشار داده
اند، می توان گفت که آن چه انجام گرفته، به نسبت
آن چه باید انجام یابد، بسیار ناچیز است. |
منابع:
اسلامی ندوشن، محمد علی . زندگی و مرگ پهلوانان در
شاهنامه: تحلیلی از شخصیت هفت پهلوان شاهنامه
همراه با مقدمه ای در شناخت فردوسی. تهران:
دانشگاه تهران، 1348. (سلسله انتشارات انجمن آثار
ملی، 62) |