 |
Az galouyash paeen nemiraft - Mohammad Zohari |
 |
 |
 |
| |
از گلویش پایین نمی رفت ـ
محمد زهری
عباس آقا يكي از گداهای
برجسته شهر گداپرور تهران بود. بيش از عايدات كارمند دون اشل
درآمد داشت و محتاج به دفتر دار و بانك و صندوق پس انداز نبود؛
زيرا چه دفترداری مطمئن تر و واردتر از خود و چه بانكي خاطرجمع
تر از زمين بود. او پول های خود را در كوزه ای مي ريخت و
در زير درختي واقع در بيرون دورازه دوشان تپه پنهان می کرد.
عباس علاوه بر عيوب مصنوعی چند عيب خدادادی هم داشت. مهم
تر از همه اين بود كه عباس كور بود! نه كوری كه هيچ جا را
نبيند، بلكه كوری بود كه اشخاص را از چند قدمی تشخيص می داد.
روزی چند ساعت، آن هم بعدازظهر عباس پست خود را ترك
می گفت، زيرا بالاخره عباس هم بشر بود. مگر بنده خدا نيست؟ مگر
گدا بنده خدا نيست؟ مگر بندگان خدا هم در زندگی يك كار واحد
ندارند؟ عباس هم چند ساعتی كه غيبت می نمود می رفت پول های
خود را پنهان كند تا در آمدش از دستبرد دزد و سارق مصون بماند.
هاشم ملقب به «شله» كه چلاق و لنگ بود در مجاورت عباس
به شغل پرافتخار گدایی مشغول بود. ولی درآمد سرشار عباس را
نداشت،زيرا اولاً تازه كار بود و عباس چند پيراهن بيش از او
پاره كرده بود و ثانياً استعداد و نبوغ ذاتی عباس را نداشت!
بارها شده بود كه با حسرت به دست مردمی كه پول به عباس مي
دادند نگريسته و از خدا تقاضا كرده بود كه نقصی مانند عباس به
او عطا كند! اما اين دعا هم مانند ميليونها دعايی كه در حق
مردم كرده بود اجابت نمي شد.
هاشم متعجب مانده بود كه
عباس با اين همه درآمد پولها را چه كار می كند و بيشتر متعجب
می شد وقتي كه می ديد عباس هر روز چند ساعتی غيبش می زند. پس
از مدتها تفكر و فشار به مغز كوچك خود به اين نتيجه رسيد كه
عباس پولها را در مكانی مخفی می كند. یک روز عباس
برای پنهان كردن پولها راه بيرون دروازه دوشان تپه را در پيش
گرفت، هاشم شل هم لنگان لنگان زاغ سياه او را چوب زد!
رفتند و رفتند تا از شهر خارج شدند. عباس پس از هر چند قدم يك
بار به عقب نگاه می كرد و هاشم اطمينان داشت كه عباس كور است و
او را نخواهد ديد. يك بار هنگامي كه هاشم بيست قدمي او راه می
رفت عباس به عقب برگشته و عصای خود را تكانی داد و با صدای
تهديد آميزی گفت:پدرسوخته ! چرا دنبال من مي آيی؟! هاشم
يكه ای خورد و با خود گفت نكند كوری او هم حقه بازی بوده و مرا
ديده باشد لذا پا به فرار گذاشت و چند قدم دورتر شد به عقب
برگشت و ديد عباس بی خيال مشغول رفتن است.
هاشم به خود
جرأت داده و دوباره به تعقيب او پرداخت هنوز صد قدمی ديگر
نرفته بود كه اين بار هم عباس عصای خود را دور سر گردانيده و
گفت: ـ پدر سوخته! باز دنبال مرا ول نمي كنی؟! و فی
الفور به راه رفتن پرداخت. بر هاشم حتم شد كه عباس او را
نمی بيند و اين تهديدها هم «بلوف» است كه اگر احياناً كسی در
تعقيب او باشد ترسيده و بگريزد. هاشم دلگرمابانه به دنبال
او رفت اين حركت عباس چندين بار تكرار شد اما تأثيری در هاشم
نبخشيد. يك بار عباس گوش خود را به زمين گذاشت تا بداند صداي
پايی مي آيد يا نه. چون از اين لحاظ خاطر جمع شد به طرف درختی
پيش رفت و پس از اين که كورمال كورمال درخت را معاينه كرد، ده
قدم از درخت دور شد و خاك زمين را كند و كوزه بزرگي از آن خارج
نمود و پولهايی كه در جيب داشت در آن ريخته و سپس راهی را كه
آمده بود بازگشت
هاشم هم نامردی نكرده فی الفور
محتويات فرحبخش كوزه را به جيب خود جای كرد و به شهر مراجعت
نمود. هاشم ديگر برای خودش آقا شده بود يعنی در جيبش پول داشت
پول. چند روز بعد گذر هاشم از پشت مسجد سپهسالار
افتاد ديد كه عباس با حالت رقت باری در كنجی خزيده و به دنيای
مافيها فحش مي دهد. هاشم دلش به حال او سوخت و با خود گفت:
- حالا كه پولهايش را كش رفته ام، اقلاً يك چيزی برايش بخرم!
با اين نيت پاك به دكان كبابی رفته و يك نان سنگك دو آتشه
و ده سيخ كباب با ساير مخلفات دستور داد تهيه كنند و خود آن را
در سيني نهاده و به نزد عباس آورد و با لحن متشخصانه ای به او
گفت: - بيا فقير اين نون و كباب را بخور! عباس دست دراز
كرد و سيني را گرفت و گفت: ـ الهي ای آقا! همان دستي كه به
من فقير و بيچاره كمك كردی به ضريح امام رضا بند شود! من كه
چيزی ندارم، ولي جدم به تو عوض بدهد. - زود بخور
سيني را بده ببرم. - چشم قربون چشم. عباس دست خود را
به طرف نان پيش برد و قطعه ای از آن جدا كرد و كباب لای آن
گذارده و به دهان خود برد. هنوز لقمه را فرو نبرده بود كه مچ
پای هاشم را محكم گرفته و فرياد زد: آهای پدر سوخته ...خوب
گيرت آوردم. مال مرا مي خواستي بخوری...پدرت را در مي آورم.
سپس نفسي تازه كرده با صدای بلند گفت: - پاسبان
...پاسبان.... آهای مردم، ايها الناس، به دادم برسيد ...اين
مردكه پولهای مرا بلند كرده است. هاشم بهتش زده بود. هر چه
فكر كرد كه از دست او فرار كند، ميسر نشد، زيرا عباس او را مثل
كنه چسبيده بود ...بالاخره پاسبان سر رسيد و هر دو را به
كلانتری جلب كرد.
هاشم در كلانتری به عمل خود اقرار كرد
و از عباس پرسيد: از كجا فهميدی كه پولهای تو را من دزديده
ام؟ خيلی ساده ... هنگامی كه نان و كباب را به دهان بردم گير
كرده و پايين نمی رفت و چون مال خودم از گلويم پايين نمي رود
و دانستم كه اين نان و كباب هم مال خودم است.
|
|
|