خانه  Sokut Sarshar az nagoftehhast

هر مرگ اشارتیست ؛
به حیاتی دیگر

irannam
ارسال پیام
فهرست الفبایی
 

سکوت سرشاراز ناگفته هاست ـ سروده‌هایی از مارگوت بیکل ـ ترجمه آزاد و صدای احمد شاملو ـ موسیقی بابک بیات

 
 

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری
دهنده،
كلامی مهرآمیز،
نوازشی ،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟

چند بار
دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین!
آماده شو كه دیگر بار و دیگر بار
دام بازگُستری.

اینهمه پیچ،
این
همه گذر ،
این
همه چراغ،
این
همه علامت!
و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم،
خودم ،
هدفم ،
و به تو.

وفایی كه مرا
و تو را
به سوی هدف
راه می
نماید.


پس از سفرهای بسیار و عبور
از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.

پیش از آنكه به تنهایی خود پناه برم؛
از دیگران شكوه آغاز می
كنم.
فریاد می
كشم كه:
«تركم گفته‌اند!»

چرا از خود نمی
پرسم
كسی را دارم
كه احسا
سم را،
اندیشه و رویایم را،
زندگی
ام را ،
با او قسمت كنم
؟

آغاز جداسری
شاید
از دیگران نبود.

زیر پایم   
زمین از سُم
ضربۀ اسبان میلرزد .
چهار نعل می
گذرند اسبان.

وحشی، گسیخته افسار؛
وحشت
زده به پیش میگریزند.

در یال
هاشان گره میخورد
آرزوهایم.
دوشادوش
شان میگریزد
خواست
هایم.

هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندكی غبطه.

در افق ،
نقطه
های سیاه كوچكی میرقصند
و زمینی كه بر آن ایستاده
ام
دیگر باره آرام
یافته است.

پنداری رویایی بود آن همه.
رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند.
میخواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر می
رسد
و آسمان آغاز می
شود.

می
خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته
یكی شوم.

حس می
كنم و میدانم
دست می
سایم و میترسم
باور می
كنم و امیدوارم
كه هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد.

می
خواهم آب شوم
در گستره افق
آن جا كه دریا به آخر می
رسد
و آسمان آغاز می
شود.
دلتنگیهای آدمی را
باد ترانه
‌ای میخواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می
گیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته می
ماند.

سكوت، 
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق
های نهان
و شگفتی
های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.
جویای راه خویش باش
از این
سان كه منم.
در تكاپوی انسانشدن.

در میان راه
،
دیدار میكنیم
حقیقت را
،
آزادی را،
خود را.

در میان راه،
می
بالد و به بار مینشیند
دوستی
یی كه توانمان میدهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و یاوری
.

این است راه ما؛
تو،
و من
.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می
كنم
كه چراغ
ها و نشانهها را
در ظلمات
مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه
ها را
در بیهوشی
مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی 
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.

اگر می‌خواهی نگه‌ام داری دوست من؛
از دستم میدهی.

اگر می‌خواهی همراهی‌ام کُنی دوست من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ما همبستگی
یی از آنگونه میروید
كه زندگی ما هر دو تن را
غرقه در شكوفه می
کُند.

چندانكه به شكوه در میآییم
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از كمبود نوری گرمی
بخش؛
چون همیشه،
برمی
بندیم
دریچه كلبه
مان را،
روح
مان را.

توان صبر كردن
برای رو در رویی با آنچه باید روی دهد.
برای مواجهه با آنچه روی می
دهد.
شكیب
یدن؛
گشاده بودن؛
تحمل كردن؛
آزاده بودن.

یکدیگر را می‌آزاریم بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست یکدیگر دهیم
بی‌سخنی.

دستی که گشاده است؛
می‌بَرد؛
می‌آورد؛
رهنمونت می‌شود
به خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی‌بخش است.

از كسی نمیپرسند
چه هنگام می
تواند «خدانگهدار» بگوید؟

از عادات انسانی
اش نمیپرسند.
از خویشتنش نمی
پرسند.

زمانی به ناگاه
با
ید با آن رو در روی در آید؛
تاب آرد؛
بپذیرد؛
وداع را ،
درد مرگ را،
فرو ریختن را؛
تا دیگر بار،

بتواند كه برخیزد.

من آموختهام
به خود گوش فرا دهم؛
و صدایی بشنوم
كه با من می
گوید:
(این لحظه) مرا چه هدیه خواهد داد؟

نیاموخته
ام
گوش فرا دادن به صدایی را
كه با من در سخن است،
و بی
وقفه میپرسد:
من
(بدین لحظه) چه هدیه خواهم داد؟

با در افكندن خود
به دره،
شاید سرانجام
به شناسایی خود
توفیق یابی
.

در سكوت 
با یكدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشه
دار.
اعتماد كن!

از تنهایی مگریز!
به تنهایی مگریز!
گهگاه 
آن
را بجوی و
تحمل کُن.
و به آرامش خاطر
مجالی ده!

شبنم و برگها یخزده است و
آرزوهای من نیز.

ابرهای برف
زا برآسمان درهم میپیچد.
باد می
وزد؛
و توفان در می
رسد.

زخم
های من
می
فسرد.

یخ آب میشود در روح من،
در اندیشه
هایم.

بهار،
حضور توست.
بودنِ توست .

پرواز اعتماد را
با یكدیگر
تجربه كنیم.

وگرنه می
شكنیم
بال
های دوستیمان را.

پنجه در افكندهایم
با دست
هایمان
به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می
كشیم
بار دیگران را
به جای همراهی كردنشان.

عشق ما نیازمند رهایی است
نه تصاحب.

در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه.
بی اعتمادی دری است.
خودستایی و بیم،
چفت و بست غرور است.
و تهی
دستی،
دیوار است و لولاست
زندانی را كه در آن
محبوس رای خویشیم.

دلتنگی
مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه
هایش تنفس میكنیم.

تو و من
، توان آن را یافتیم
كه برگشاییم؛
كه خود را بگشاییم.

كسی میگوید: «آری
به تولد من،
به زندگی
‌ام،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانی
‌ام،
مرگم .

كسی می
گوید: «آری
به من ،
به تو،
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من،
شنیدن پاسخ تو ،
خسته نمی
شود.

به تو نگاه میكنم و میدانم
تو تنها نیازمند یكی نگاهی
تا به تو دل دهد،
آسوده
خاطرت کُند،
بگشایدت،
تا به درآیی.

من
پا پس میكشم؛
و در نیم
گشوده،
به روی تو بسته می
شود.

حلقههای مداوم،
پیاپی تا دور دست.
تصمیم درست صادقانه.

با خود وفادار می
مانم آیا؟
یا راهی سهل
تر اختیار میكنم؟

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمی
برم؛
خود را به تمامی بر آن می
افكنم.

اگر برآنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست.

زخمزننده ،
مقاومت
ناپذیر،
شگفت
انگیز و پُر راز و رمز است؛
آفرینش و
همه آن چیز ها
كه "شدن" را
امكان می
دهد.

در وجود هر كس
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی ،
بیراهه
یی،

طرح افكندن این راز
_ راز من و راز تو
، راز زندگی _
پاداش بزرگ تلاشی پُر حاصل است.

بسیار وقتها
با یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می
كنیم.
اما در همه چیزی رازی نیست
.

گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست.

سكوتِ ملال
ها
از راز ما
سخن تواند گفت.

سپیده‌دمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم از دور دست
و با سومین بانگش
درمی‌یابم که رسوا شده‌ام.

از بختیاری ماست
ـ شاید ـ
كه  آنچه میخواهیم
یا به دست نمی
آید
یا از دست می
گریزد.

گاه 
آنچه ما را به حقیقت می
رساند
خود از آن عاری است.

زیرا
تنها حقیقت است
كه رهایی می بخشد.